|
وخدا ....پنداريست كه در انديشه ي من زاده شده است. با دو صد رنج و عذاب از سر عشق و ثبات جان گرفته است ....توانا شده است. او خدايي است كه من در فراسوي زمان از سر وهم و گمان زايمانش كردم و در انديشه خويش معبدي ساخته ام كه در آن كرنش و سجده و تكريم برازنده ي اوست.
زمستون تن عریون باغچه تو خیابون درختا با پاهای پیاده زیر بارون نمی دونی تو که عاشق نبودی چه سخت برگ گل برای گلدون گل و گلدون چه شبها ، نشستن بی بهانه واسه هم قصه گفتن عاشقانه چه تلخه...چه تلخه باید تنها بمونه برگ گلدون مثل من که بی تو نشستم زیر بارون زمستون زمستون برای تو قشنگه پشت شیشه بهاره ...زمستون برای تو همیشه تو مثل من زمستونی نداری که باشه لحظه چشم انتظاری گلدون خالی ندیدی نشسته توی ایوون گلای کاغذی داری تو گلدون تو عاشق نبودی ببینی تلخ روزای جدایی چه سخته چه سخته بشینم بی تو با چشمای گریون .....بشینم بی تو با چشمای گریون
خدایا خون دل خوردن چه سخت است غریبی گوشه ای مردن چه سخت است برایم شد کفن اندوه غربت چو گل از غصه پژمردن چه سخت است
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهی به جز گریز برایم نمانده بود این عشق آتشین پر از درد بی امید در وادی گناه و جنونم کشانده بود
آدم هايي هستند مثل قطار شهر بازي، که از بودن با آنها لذت مي بريد، اما به جايي نمي رسيد. |
About![]()
لیز خوردن بهانه ایست !!!
Home
|