تبليغاتX
عاشقانه
 

وخدا ....پنداريست

كه در انديشه ي من زاده شده است.

با دو صد رنج و عذاب

از سر عشق و ثبات

جان گرفته است ....توانا شده است.

او خدايي است كه من

در فراسوي زمان

از سر وهم و گمان زايمانش كردم

و در انديشه خويش

معبدي ساخته ام

                كه در آن

كرنش و سجده و تكريم

برازنده ي اوست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 6:2 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

                                                  

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 2:27 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 2:25 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

زمستون

 

تن عریون باغچه تو خیابون

 

درختا

 

با پاهای پیاده زیر بارون

 

نمی دونی تو که عاشق نبودی

 

چه سخت برگ گل برای گلدون

 

گل و گلدون چه شبها ، نشستن بی بهانه

 

واسه هم قصه گفتن عاشقانه

 

چه تلخه...چه تلخه باید تنها بمونه برگ گلدون

 

مثل من که بی تو نشستم زیر بارون

زمستون

زمستون برای تو قشنگه پشت شیشه

 

بهاره ...زمستون برای تو همیشه

 

تو مثل من زمستونی نداری

 

که باشه لحظه چشم انتظاری

 

گلدون خالی ندیدی نشسته توی ایوون

 

گلای کاغذی داری تو گلدون

 

تو عاشق نبودی ببینی تلخ روزای جدایی

 

چه سخته چه سخته بشینم بی تو با چشمای

 

گریون .....بشینم بی تو با چشمای گریون

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 2:20 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

خدایا خون دل خوردن چه سخت است

 

غریبی گوشه ای مردن چه سخت است

 

برایم شد کفن اندوه غربت

 

چو گل از غصه پژمردن چه سخت است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 11:16 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

بعضي ها گله دارند كه چرا؟ گل سرخ خار دارد...
 
 در اين فكرم كه چرا نمي گويند:عجب... اين بوته خار٫
 
 گل سرخ دارد!!...
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 11:9 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

از خدا پرسيدم دوست داريد بندگانتان چه بياموزند؟
 
گفت: "بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند،
 
 عاشقشان باشد" "بياموزند كه انسانهايي هستند
 
كه آنها را دوست دارند اما نمي دانند كه چگونه عشقشان را ابراز كنند..."
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 11:8 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

 

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت              رفتم که بوسه پر حسرت تورا                  

راهی به جز گریز برایم نمانده بود            با اشکهای دیده زلب شستشو دهم

 

این عشق آتشین پر از درد بی امید          رفتم که ناتمام بمانم در این سرود

 

در وادی گناه و جنونم کشانده بود            رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 3:1 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

آدم هايي هستند مثل قطار شهر بازي،

 که از بودن با آنها لذت مي بريد،

 اما به جايي نمي رسيد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 4:19 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 4:13 بعد از ظهر  توسط مریم  |